عشق واقعي
خدا گفت : ليلي يک ماجراست. ماجرايي آکنده از من. ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يک اتفاق است بنشين تا بيفتد. آنها که حرف شيطان را باور کردند نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد. مجنون اما بلند شد رفت تا ليلي را بسازد. خدا گفت: ليلي درد است . درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن. شيطان گفت: آسودگي است . خيالي است خوش. خدا گفت: ليلي رفتن است. عبور است و رد شدن. شيطان گفت: ماندن است. فرو ريختن در خود. خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن




















