عکس هفته


عشق و ديوانگي
در زمانهاي قديم،وقتي هنوزپاي بشر به زمين نرسيده بود ،فضيلت هاو تباهيها دور هم جمع شدند
خسته تر وکسل تر از هيشه . ناگهان زکاوت ايستاد وگفت :
بياييد يک بازي بکنيم مثلا« قايم باشک»
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد،
من چشم مي گذارم و از آنجايي که هيچکس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند
که او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد و ديوانگي جلو رفت و چشمهايش را بست و شروع به شمردن کرد
يک .....دو .....سه ....
همه رفتند تا جايي پنهان شوند ، لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد ،خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد
اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مرکز زمين رفت ، دروغ گفت به زير سنگ ميروم ولي به ته دريا رفت طمع در کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود .....
هفتادونه .....هشتاد ..... هشتاد ويک
همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه ميدانيم پنهان کردن عشق مشکل است در همين حال ديوانگي به پايان شمردن رسيد
نود وپنج ....نود شش ...
هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد
ديوانگي فرياد زد ..... دارم ميام اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تمبليش آمده بود جايي پنهان شود لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود دروغ در ته درياچه و هوس در مرکز زمين .....
يکي يکي همه را پيدا کرد به جز عشق او از يافتن عشق نا اميد شده بود حسادت در گوشهايش زمزمه کرد تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته ي گل رز است ،ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درخت کند و به شدت و هيجان آنرا در بوته ي گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره ... تا با صداي ناله اي متوقف شد
عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي ريخت ،شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود
ديوانگي گفت :من چه کردم چگونه مي توانم تورا درمان کنم ،عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني راهنماي من شو من تنها و کور نمي توانم کاري بکنم تو با من باش . و اينگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور شد و ديوانگي همواره همراه اوست و او را در کارهايش ياري ميکند اين است که يک عاشق را ديوانه خطاب مي کنند



انتظار
تا کي از درد نبودنهايت
دفترم را باز کنم به قلم
تا کجاها بنويسم برگرد
تا کي انکار کنم که مي آيي
آه....
تاوان کدامين گنه است
که توخود را از زندگيم مي گيري
به خدا يک سرم وسودا
نيست جزتو در سرم سودايي
تا کجاها بنويسم آري
که ....تويک روزمي آيي
گاه به خود مي گويم اي ديوانه
.....
توکه رو سياهتر از آني
ولي انگار دلم ميگويد
که تو از دور مي آيي روزي



سوگند
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
که باد باز شانه هايم را لرزاند
دانه هاي آبي تسبيح
با قلبم پيوندي دو باره خورد
وباز آدينه اي ديگر
سوار بر مرکب عشق
باز بوي دل تنگي ياسها
مجنون وار لابه لاي باد ها رقصيد
باز دلم گرفته
نرگس مست تو ميگشايد گره پنجره را با آه
که شايد رسد بوي اسپند بوي عشق بوي خدا
با اين همه تو نيا مدي وخسته
خسته گي در وجودم تا جمعه ديگر باقي است
